blog*spot
get rid of this ad | advertise here
-->

  Thursday, August 05, 2004



De loca la vida

بعد از مدتها سلام رفقا ... سلامی به سرخی Background داس و چکش ... خوبید؟ مطلب " زندگی وحشی " از دیدگاه یه فرده که احساس میکنه باید و باید، آزاد و آزادتر باشه توی جامه اش ... البته این فقط و فقط دیدگاه اونه و تحلیلش بر عهده شماست ...
دم ظهر با صدای ضبط که روی -2dB تنظیم شده از خواب بیدار میشم ... سرم داره میترکه ... دیشب با بچه ها زیادی خوردیم ... این سیگاری هم که کلی آشغال قاطی داشت ... هیچ کس خونه نیست ... توی تختم میشینم و به خودم نگاهی میندازم ... لخت لخت هستم ... نمیدونی چه حالی میده لخت زیر کولرگازی خوابیده باشه و باد سرد به تموم سوراخ سنبه هات نفوذ کنه ... یه لباس میپوشم و میرم بیرون از خونه ... موهای شونه نکرده بلند با لباسهای نامرتب ... گور پدر هر کی که میبینه ... من دلم اینجوری میخواد ... اصلاً من خود قانونم ... پس هر چه میکنم درسته ... میرم سر سوپری محل یه شیشه شیر میگیرم ... خالی که شد شیشه رو میزنم وسط خیابون خُرد میکنم ... دلم میخواد ... از صدای شکستن شیشه لذت میبرم ... ارضا میشم ... راه میفتم بی هدف ... عجب مناظری آفریده خدا !!! آدمی کَفِش میبره ... یکیشون که بدجور داره آنتن میده رو نشون میکنم و راه میفتم دنبالش ... توی یه کوچه خلوت چنان محکم بغلش میکنم و میبوسمش که استخونهای طفلک داشت خورد میشد و صدای نفسهاشو که از فشار داره میبره رو میشنوم ... اینم از این ... هنوز ارضا نشدم ... راه میفتم طرف خونه بروبچز ... حتماً آلان مشغول عشق و حالن ... آخر شب، بعد از مدتی الواتی و پرسه زنی برمیگردم خونه ... آزادم ... آزادِ آزاد ... بی هیچ قید و بندی ... لذت آزادی یعنی بخوری و بپاشی و بخوابی و سکس کنی ... چه حالی میده ... دلم میخواد اینجوری باشم ... لخت شدن هم عالمی داره ... نمیدونی چه حالی میده لخت زیر کولرگازی خوابیده باشه و باد سرد به تموم سوراخ سنبه هات نفوذ کنه ... و خواب ...
فکر کنم زندگی یه قاطر با ارزش تر و پربارتر از زندگی این شخص باشه ... این فقط در مورد پسرا نیست ... درباره دخترا هم صادقه ... فقط با کمی تغییر ... البته این فقط برداشت شخص منه ... موفق باشید ...

نوشته: Elnino moreno


9:41 AM

  Thursday, July 08, 2004



bah felan just salam ta bad........

9:27 AM

دوست دارمش ...
مثل دانه که نور را
مثل مزرعی که باد را
مثل زورقی که موج را
يا پرنده ای که اوج را
دوست دارمش.....
November Rain by Guns N' Roses
When I look into you eyes
I can see a love restrained
But darlin' when I hold you
Don't you know I feel the same
'Cause nothin' lasts forever
And we both know hearts can change
And it's hard to hold a candle
In the cold November rain
We've been through this such a long long time
Just tryin' to kill the pain
But lovers always come and lovers always go
And no one's really sure who's lettin' go today
Walking away
If we could take the time
to lay it on the line
I could rest my head
Just knowin' that you were mine
All mine
So if you want to love me
then darlin' don't refrain
Or I'll just end up walkin'
In the cold November rain
Do you need some time...on your own
Do you need some time...all along
Everybody needs some time...
on their own
Don't you know you need some time...all alone
I know it's hard to keep an open heart
When even friends seem out to harm you
But if you could heal a broken heart
Wouldn't time be out to charm you
Sometimes I need some time...on my own
Sometimes I need some time...all alone
Everybody needs some time...
on their own
Don't you know you need some time...all alone
And when your fears subside
And shadows still reamin
I know that you can love me
When there's no one left to blame
So never mind the darkness
We still can find a way
'Cause nothin' lasts forever
Even cold November rain
Don't ya think that you need somebody
Don't ya think that you need someone
Everybody needs somebody
You're not the only one
You're not the only one


8:57 AM

  Monday, June 28, 2004



راز فال ورق رمانی نروژی از یاستین گوردر است . داستان پدر و پسری که برای پیدا کردن مادر خانواده (که او نیز برای پیدا کردن خودش ! وارد دنیای مانکن ها شده است ) سفری طولانی به یونان را آغاز می کنند. در طی سفر پسر با به دست آوردن کتابی کوچک و عجیب پی به داستانی پر رمز و راز می برد که خود او نیز جزئی از آن محسوب می شود : ملوانی که پس از غرق شدن کشتی و تمام خدمه اش به عنوان تنها فرد نجات یافته به جزیره ای متروکه پناه می برد او به جز یک دست ورق بازی چیزی همراه خود ندارد . روزها و روزها را در تنهایی به سر می برد و آنقدر با ورقهایش سرگرم بازی می شود و به آنها شخصیت می بخشد تا اینکه روزی این تخیلات در مورد ورقها جان می گیرد و به تدریج از مغز او بیرون می رود و ورقها زنده می شوند ...

داستان در نهایت سادگی و تخیلی بودنش به بیان سوالهای مهم فلسفی و راز جهان هستی می پردازد. در واقع ورقها انسانهایی معمولی می باشند که هر کدام خصوصیتی منحصر به فرد دارد و جوکر داستان موجودی متفاوت است و به گفته ی نویسنده با این نقطه ضعف به دنیا آمده است که می تواند خیلی زیاد و بسیار عمیق به اطرافش بنگرد ! سرانجام روزی جوکر همه چیز را رو می کند و این روز مصادف با مرگ ملوان و پایان بازی آنها می شود و بعد از آن یک دست فال یا بازی دیگری شروع می شود و این بازی ادامه دارد ....در واقع در این داستان انسانیت به یک فال بزرگ ورق تشبیه شده است . در طول داستان پدر و پسر مدام بر سر مسائل فلسفی با همان زبان ساده با هم بحث می کنند چرا که آنها هم نوعی جوکرند که دیدی عمیق به اطراف خود دارند . تکه هایی از گفت و گوهای آنها که برایم جالب بود را برایتان می نویسم :

_همه ما در داستانی عجیب زندگی می کنیم با وجود این اکثر آدمها معتقدند که این دنیا کاملا طبیعی است و یکسره دنبال چیزهایی هستند که غیر طبیعی باشد مثل فرشته ها و آدم فضایی ! تنها به این دلیل که نمی توانند ببینند دنیا خودش یک معمای بزرگ است .



_توجه به این موضوع که انسانها کی هستند و از کجا می آیند سرگرمی روح است. مشکل این است که ما در این بازی تنها هستیم . تعداد ما یعنی کسانی که خودمان را به این گونه سر گرمیها مشغول کرده ایم آن قدر کم است که هنوز نتوانسته ایم حتی اتحادیه ای تشکیل بدهیم !



_ما هم جزئی از این جمعیت پر جنب و جوشیم . ما به کره زمین می آییم . انگار ورود به این دنیا طبیعی ترین رویداد ممکن است . ما بر روی زمین مانند شخصیتهای یک داستان خواندنی قدم می زنیم . به یکدیگر لبخند می زنیم و برای هم سر تکان می دهیم . انگار می گوییم : (سلام !ما با هم و در کنار هم در قصه ای زندگی می کنیم....)



_میدانی چرا مردم دنیا بدون اینکه درباره ی هیچ چیزی حیرت کنند برای خودشان راه می روند ؟ فقط به این دلیل که دنیا برایشان یک عادت شده است . اگر انسانها این قدر وقتشان را صرف نکرده بودند تا به این دنیا عادت کنند هرگز آن را باور نمی کردند . این موضوع را به سادگی می شود در بچه ها که مرتب سوال می پرسند دید.



_تا وقتی بچه هستیم همه چیز را تجربه می کنیم و هیچ چیز برایمان عادی نیست ولی بعد همه چیز عادی می شود و به همه چیز عادت می کنیم. بزرگ شدن مثل نوشیدن و مست کردن است . مستیی که بر تمام حواس تاثیر میگذارد.



_خیلی غم انگیز است که ما آدمها طوری ساخته شده ایم که به چیزی حیرت انگیز مثل زندگی عادت می کنیم .



_اگر مغز ما چنان ساده بود که می توانستیم آن را درک کنیم آن وقت آن قدر احمق بودیم که قادر به درک آن نبودیم !



_زندگی یک بخت آزمایی بزرگ است که تمام بلیط هایش برنده اند.



_بیا به هم قول بدهیم تا وقتی نفهمیده ایم که هستیم و از کجا آمده ایم این کره خاکی را ترک نکنیم!



_می توانیم مانند سقراط بگوییم :یک چیز می دانم و آن اینکه هیچ نمی دانم !


LoVelY_CriMiNaL


2:11 AM

  Saturday, June 26, 2004



سلام...من عضو جديد گروه جنايت كاران هستم...ممنونم از آنوشاي عزيز كه در اين گروه جايي هم به من
داد...اميدوارم كه بتونم شما رو راضي نگه دارم...تا بعد


سلام امروز ميلي واسم رسيد كه دربارهء ديدگاه اوشو دربارهء عشق بود ...تصميم گرفتم شمارم از ديدگاه اون بي بهره نذارم...اميدوارم كه خوشتون بياد
...

عشق از نگاه اوشو

هر گاه از غرور آكنده باشي عشق ناپديد مي شود.
هر گاه عشق بورزي آنگاه بالغ شده اي.

كودك از جنس عشق ساخته شده است.

به هر چه عشق بورزي همان مي شوي.

عشق هيچ مرگ نمي شناسد.

زبان قادر به وصف عشق نيست.

چون انسان عشق مي ورزد پس خدا هست

.



شناخت عشق شناخت خدا است

عشق در نيستي خانه دارد.

همه انسانها عاشق به دنيا مي آيند.

عشق تنها اميدي است كه وجود دارد.

به جز عشق همه چيز نابينا است.

عشق بزرگترين هديه خداوند است.

فقط عشق مي تواند انسان را الهي كند.
· عشق مطلق است و هراس و ترديد نمي شناسد.

· انسان بدون عشق تاريكي مطلق است.

· عشق نخستين گام به سوي كبرياست.

· عشق گلي بسيار ظريف و شكننده است.

· انسان آنگاه به كمال مي رسد كه عاشقانه زندگي كند.

· عشق يك آينه است.

· زندگي رازي است براي عشق ورزيدن.

· عشق رقص زندگي است.





خدا وعشق هم معنا هستند.

هيچ دليلي براي وجود خداوند به جز عشق نيست.

عشق رام نشدني است.

عشق شرط نمي شناسد.

زندگي با عشق همان زندگي با خدا است.

عشق با بخشيدن رشد ميكند.

چون انسان عشق مي ورزد پس خدا هست

LoVer_Criminal



3:45 AM

  Saturday, May 01, 2004




بوسه مرگ ...

تموم بدنش درد می کرد. لِه شده بود. وجود و غرورش. و حالا هم توی یه گوشه تاریک و نمناک، آخرین نفس هاشو میکشید.

از روزی که پا به دنیای خاکی گذاشته و خودشو پیدا کرده بود، می دونست دیر یا زود باید راهی رو بره که پدر و مادر و بقه رفقاش رفته بودند. یه راه دشوار برای زنده موندن. و این در سرشت اونا بود. از همون دوران کودکیش تا حالا که زن و بچه دار شده بود، پدر و مادر و دوستاش بارها اونو از بوسه مرگ ترسونده و بهش هشدار داده بودند. خودش هم بارها شاهد این بود که بوسه مرگ با دوستانش چه کرده. اما بالاخره یه روز تصمیم خودش رو گرفت. میخواست به خودش و بقیه ثابت کنه که بوسه مرگ در برابر اراده اون هیچی نیست. زن و بچه اش رو برای آخرین بار بوسید و راهی شد برای جنگ و کسب تجربه. جنگ با بوسه مرگ. اگه این کار رو نمیکرد، شب باز هم باید شرمنده زن و بچه هاش میشد و با دست خالی برمیگشت خونه. اونا رو خیلی دوست داشت. اونا هم دوستش داشتند و همین باعث میشد که با جدیت بیشتری برای جنگ آماده بشه. پاشنه کفششو وَر کشید و راه افتاد. همینطور که داشت قدم میزد، دیدش. اون کالای گرانبها رو که مدتها دنبالش بود. خدا رو یاد کرد و با احتیاط نزدیکش شد. یه نگاه به اطرافش کرد. کسی نبود اون اطراف.

با خودش گفت « کدوم احمقی اینو اینجا انداخته ؟؟؟ »

خوشحال و سرمست از این پیروزی، یه تیکه شو به آرومی برداشت. یه فوت بهش کرد و خاک هاشو پاک کرد. به آرومی یه گاز ازش زد ... آه ... چه خوشمزه اس ...

هنوز نئشه لقمه اول بود که دید سرش گیج میخوره ... نه ... خدایا ... فکرش رو هم نمیکرد که به همین راحتی گرفتار بوسه مرگ شده ... سرش گیج میخورد ... افتاد روی زمین ... خودشو کشون کشون به یه گوشه ای رسوند. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که و جود کسی رو بالای سرش حس کرد؛ و جسم سنگینی که داشت میومد تا بر پیکر نحیفش فرود بیاد. حتی نای حرکت و فرار رو هم نداشت ... با آخرین توانش خودشو چسبوند گوشه دیوار ... اما دیگه فایده ای نداشت ... ضربه رو خورد ... و بعدش هم احساس کرد شوتش کردند توی فاضلاب.

یکی دو دقیقه بعد شنید: « مامان ... مامان ... یه سوسک دیگه رو هم کشتم ... »

حالا میفهمید که اون بوسه مرگ، چیزی جز خمیر سوسک کُشی نبوده. اما دیگه خیلی دیر شده بود ... تصویر زن و بچه هاش توی ذهنش بود که چشماش برای همیشه بسته شد ... و دیگه هیچی ندید ...


::: سلام دوستان عزیز. من elnino moreno هستم و افتخار اینو دارم که از این به بعد با آنوشای عزیز و سایر بر و بچه های Cirminal Group همکاری کنم. همیشه شاد و پیروز باشید.


10:36 AM

  Monday, April 12, 2004




روزی ز لـــپ يــار ربـــودم بـــــوســــی

گفت هم بی ادب!هم خيلـی لوســی

گفتم گناه چيست؟ که کردم بوسی ؟

گفت لب رو ول کردی لپُ می بوسی؟

LovelY_Criminal


4:22 AM

  Saturday, March 20, 2004




سلام امروز اولين روز از سال ۸۳ !!!

سال ۸۲ تموم شد ؟! به همين زودی ؟! اصلآ نفهميدم چه طوری گذشت !!! البته پر بود از خاطراتی که خوب يا بد بودنشون در آينده معلوم می شه ... تا حالاش که برام خوب بوده پر بوده از تجربه های جديد ... اما راستش حال و هوای عيد رو ندارم !!!

به هر حال سال نــــــــــو مبارک !

من اول يه نکته رو می نويسم بعد عيدی می دم !

من تعدادی از بچه های Criminal-Group رو به خاطر کم کاری حذف کردم عضو جديد و پر کار می خوام اگه سراغ دارين می تونيد درخواستتون رو برام به ID : cute_butterfly بفرستين تا بعد از آشنايی با سبک و نوشته های ما عضو جديد گروه جنايتکاران بشين .

خوب حالا می رسيم به عيدی ها

اول از همه اينو ببينيد خيلی خوشگله !

وبلاگ خط خطی بعد از مدت ها به روز شد ( دمت گرم مهدی )

از ايجا می تونيد آهنگای جديد ( اندی و شادمهر ) و بيگرافی خواننده ها رو بگيرين .

اينم يه فلش عـــالــــی ( منو تهديد می کنی ؟!‌)

اين يکی کار فاطمه هست خيلی براش زحمت کشيده ديدن داره .

اينم برای دلهای شکسته !!!


8:40 AM

designed by Wild Persia, powered by Blogspot
© 2003 Criminal Group by Cute Butterfly
پیام های شما در Yahoo Messenger

 

 

 

 





 

 

W i L d P e R s I a . C o M



??? ??????

?????????





LOGO

???????









???? ???? ??????

ernesto

::http://thematrix.persianblog.com::????? ??????::





?????? ????

LOVE TASTE



BLUE COPSE

 ?????? ??????





DivanehAzGhafasParid

 

 

 

ARCHIVE

07/01/2003 - 08/01/2003
08/01/2003 - 09/01/2003
09/01/2003 - 10/01/2003
10/01/2003 - 11/01/2003
11/01/2003 - 12/01/2003
03/01/2004 - 04/01/2004
04/01/2004 - 05/01/2004
05/01/2004 - 06/01/2004
06/01/2004 - 07/01/2004
07/01/2004 - 08/01/2004
08/01/2004 - 09/01/2004